عبد الله بن قدامة ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
226
كتاب التوابين ( توبه كنندگان ) ( فارسى )
نداشتم مىشنيدم ، من بر پشت خود افتاده بودم نه ياراى سخن گفتن داشتم و نه اشاره و حركتى مىكردم . گاه در حالى كه سيراب بودم به من آب مىدادند و هنگامى كه تشنه بودم رهايم مىكردند ، گاه در حالى كه سير بودم به من خوراك مىدادند و هنگامى كه گرسنه بودم چيزى به من نمىدادند . پس از يك سال زنى پيش همسرم آمد و پرسيد : ابو على ، لبيب چگونه است ؟ زنم پاسخ داد نه زندهاى است كه بتوان به او اميد بست و نه مردهاى كه به فراموشى سپرده شود و از خاطر برود . اين سخن مرا سخت نگران كرد و دلم سخت به درد آمد ، در درون خود به پيشگاه خداوند متعال ناله برآوردم و دعا كردم و حال آنكه با همه آن دردها در درون خود اندوه و دردى احساس نمىكردم . در بقيه آن روز درد و ضربان سختى بر بدنم چيره شد كه نزديك بود مرا تلف سازد و همچنان تا نيمهشب و پس از آن ادامه داشت . در آن هنگام درد اندكى آرام گرفت و خوابيدم چيزى احساس نكردم جز اينكه هنگام سحر كه بيدار شدم يكى از دستهاى خود را كه در تمام مدت سال روى تشك افتاده بود و هيچگونه حركتى نداشت روى سينه خود ديدم ، آن را حركت دادم حركت كرد ، بسيار شاد شدم و اميد من به تفضل خداوند براى سلامتم نيرو گرفت . دست ديگرم را حركت دادم حركت كرد ، يكى از پاهاى خود را جمع كردم جمع شد ، آن را گشودم گشوده شد . با ديگرى هم همين كار را كردم ، آهنگ گرديدن از اين پهلو به آن پهلو كردم توانستم انجام دهم ، نشستم و قصد برخاستن كردم و برخاستم ، از تختى كه روى آن افتاده بودم و در يكى از حجرههاى خانه بود پايين آمدم و راه افتادم و در تاريكى به جستجوى رفتن به حياط پرداختم و هيچ اميدى به بينايى خود نداشتم تا با دست خود به در حجره رسيدم و بيرون آمدم ناگاه آسمان را در حالى كه ستارگان در آن مىدرخشيد ديدم . نزديك بود از شادى بميرم ، زبان من هم به اين جمله باز شد كه « يا قديم الاحسان ، لك الحمد » . آنگاه همسرم را صدا كردم ، گفت : ابو على ؟ گفتم : آرى هماكنون ابو على شدم ، چراغ روشن كن . چنان كرد ، گفتم : براى من مقراض بياور ، چون مقراض آورد سبيل خودم را كه به شكل سبيل سپاهيان بود كوتاه كردم . همسرم گفت : چه كار مىكنى دوستانت بر تو عيب خواهند گرفت ، گفتم : پس از اين براى هيچكس جز پروردگار خود خدمت نخواهم كرد ، و از همگان به سوى خدا بريدم و از خانه بيرون آمدم و به عبادت پروردگار خود پيوستم . گويد : اين جمله « يا قديم الاحسان لك الحمد » از زبان او نمىافتاد و براى او عادت شده بود و ضمن سخنان خود آن را بر زبان مىآورد و گفته مىشد كه او مستجاب الدعوة است .